تبليغاتX
1del2hava
نوشته هاي عمومي
این کربلای یک است
و کربلای تازه ما از فردا شروع می‌شود
و خاکریز همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست‌ها
که قی می‌کنند هر شب
در صفحه‌های فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنه‌گران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه‌ست
دوربین‌ها و جاسوس‌ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می‌رسند.
گاهی از مغازه‌ای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمی‌شود این بازی
تو فکر می‌کنی
اگر سفارت نروج بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فرانسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 19:34  توسط حسين | 
در عملیات محدود قدس 4 که در تاریخ 2/ 5/ 1364 در منطقه هور الهویزه انجام گرفت ،
دشمن پس از سقوط پاسگاهایش و تامین اهداف عملیات توسط ایرانی ها ، به اجرای شدید آتش توپخانه مبادرت ورزید و تردد در منطقه عملیاتی را با اشکال مواجه نمود .در این میان یکی از فرمانده هان عملیاتی فکری ابتکاری به ذهنش خطور کرد و تصمیم گرفت که با استفاده از اسرای عراقی دشمن را فریفته و به یکی از این دو هدف دست یابد ؛ یا نیروهای دشمن را نابود کند ، یا اینکه آتش شدید توپ خانه دشمن را قطع نماید .
این فکر را توسط مترجم با تنی چند از اسرای عراقی در میان گذاشت .لحظاتی بعد تعدادی از اسرا به تقاضای همکاری پاسخ مثبت داده و به پای بیسیم منتقل شدند و هر کدام جداگانه به وسیله بی سیم با فرماندهی خود در عقبه دشمن تماس گرفته و وانمود نمودند که هنوز در مواضع خود مستقر هستند و به کمک احتیاج دارند و تقاضای اعزام قوای کمکی نمودند .همچنین در خواست دیگر آنها از فرمانده شان ، قطع آتش توپخانه بود چون در تماس هایشان گفته بودند که آتش توپ خانه بر سر آنها می ریزد .فرماندهی دشمن که بر روی منطقه عملیاتی تسلطی نداشت ، حاضر به ریسک نشد و اعزام نیروی کمکی را نپذیرفت ، اما با تقاضای قطع آتش توپ خانه موافقت نمود .پس از لحظاتی ، آتش شدید توپخانه عراق به طور کلی قطع شد و در این فاصله ترددهای لازم و موثر نیروهای خودی انجام گرفت .و ابتکار مزبور به ثمر نشست .
منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 19:33  توسط حسين | 
به گزارش خبرنگار و بلاگستان مشرق، نويسنده وبلاگ هندوانه سرباز در مطلبي درباره شهيد شاهرخ ضرغام نوشت:
 
اپیزوت اول: کاباره
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود ،نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!


بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟ اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!
 
اپيزود دوم : انقلاب
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .
البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.
ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم

اپيزود سوم : جنگ
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟
خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.
ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....

 
اپيزود آخر
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم. کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/30ساعت 11:45  توسط حسين | 
     


عملیات 3 H در فروردین 1360 از سوی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران انجام شد. نیروی هوایی با ارائه.... نقشه نبرد هوایی که بیشتر کارشناسان خودی، ریسک پذیری آن را بسیار بالا می دانستند،

 

اقدام به حمله ای نمود که نه تنها صدام، بلکه هیچ یک از کارشناسان جهان هرگز انجام این عملیات را پیش بینی نمی کردند. این عملیات به دست افسران نیروی هوایی، به صورتی کاملاً متکبرانه طرح ریزی شد؛ به نحوی که در طول جنگ های هوایی جهان بی سابقه است.
در این عملیات، هشت فانتوم به کمک یک فروند بوئینگ 707 هواپیمای ملی ایران، پایگاه «الولید» در مجموعه 3H، واقع در غربی ترین نقطه خاک عراق را که در نزدیکی مرز این کشور با اردن بود، به تلی از خاک تبدیل کردند. عراق بیشتر هواپیماهای جنگنده و مدرنِ خود را به همراه تجهیزات جنگی اش، برای دور ماندن ازحملات هوایی ایران و جلوگیری از نابودی نیروی هوایی خود، به آن منطقه منتقل کرده بود. بوئینگ 707 در این عملیات، وظیفه سوخت رسانی به هشت فانتوم را در مسیر رفت و برگشت بر عهده داشت؛ چرا که مسیر طولانی بود و هیچ هواپیمایی نمی توانست این مسیر را بدون سوخت گیری دوباره بپیماید.
این عملیات با موفقیت کامل به پایان رسید و منجر به نابودی کامل 48 هواپیمای دشمن شد که بیشتر آن ها بمب افکن های روسی بودند. موفقیت این افسران با ایمانِ از جان گذشته و نوآور، کنجکاوی کارشناسان مسائل جنگی را برانگیخت و آن ها را به شگفتی وا داشت.
 منبع:عملیات اچ3 ،ازانتشارات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 22:46  توسط حسين | 
     


عملیات والفجر 8 درساعت 22:10 روز بیست ودوم بهمن 1364 آغاز شد. برخی از مهم ترین اهداف این عملیات عبارت بود از: انهدام سکوهای پرتاب موشک، فتح شهر فاو و مسدود کردن راه ورود عراق به خلیج فارس.


مهم ترین ویژگی های این عملیات عبارتند از:
1- انتخاب هوشمندانه و خلاقانه منطقه عملیاتی فاو به حدی بود که تا دو روز پس از عملیات، ارتش عراق تصور نمی کرد که حمله بزرگ سال 1364 ایران از آن منطقه باشد.
2- تاکتیک جدیدی برای فریب هواپیماهای عراق به منظور جلوگیری از حمله به سایت های موشکی مورد استفاده قرار گرفت و از توپ های ضد هوایی نیز به شکل انبوه استفاده شد. به همین دلیل، انهدام هواپیما در عملیات والفجر8، در طول جنگ بی سابقه بود. طبق... معتبر، 45 تا 47 فروند از هواپیماهای عراقی در این عملیات سرنگون شدند و گمان می رود تعداد دیگری نیز آسیب دیدند که توانستند خود را به داخل عراق برسانند.
3- عبور غواصان از اروند رود و شکستن خط را باید اصلی ترین و مهم ترین ویژگی عملیات والفجر 8 دانست.در واقع، عبور از اروندرود با عرض و عمق و شتاب بسیار زیاد این رودخانه که به گفته برخی از کارشناسان به حدود هفتاد کیلومتر در ساعت می رسید، کار بسیار پیچیده و خطیری بود که می بایست با محاسبه دقیق و آگاهی از جوانب امر صورت می گرفت. این مسئله آن اندازه مخاطره انگیز بود که برخی از فرماندهان نظامی کلاسیک، عملیات عبور از اروندرود را ناممکن دانستند و کمترین موفقیتی برای آن قائل نبودند. اما دقت نظر فرماندهان سپاه در دست یابی به اطلاعات لازم، آموزش های خاص برای عبور از اروند رود، انتخاب حساب شده غواص ها، انتخاب مناسب ترین نقطه برای عبور با توجه به عرض رودخانه و توجه کافی به حالت های گوناگون جزر و مد آب و عوامل دیگر، باعث شد شکل جدیدی از عملیات نظامی که در نوع خود در تاریخ نظامی جنگ های معاصر بی سابقه بود، انجام شود و نیروهای خودی با اقتدار کامل، ضمن عبور از اروند رود و شکستن خط، منطقه را تصرف کنند.
در این زمینه، عبدالرشید، فرمانده سپاه سوم عراق چنین می گوید:«ایران در عملیات جاری خود، روش های نظامی نوینی را به کار برده است و برخلاف توقع، در شرایط جوّی سختی که باران های شدید می بارید، با استفاده از مردان قورباغه ای و پیش غراولان رزمی، حمله خود را به موانع آغاز کرد»
رادیو امریکا نیز گفت:«تحلیل گران نظامی غرب معتقدند که ایران برای عبور از شط العرب(اروند رود)، نیاز به تجهیزات کافی داشته است و آن ها متعجب از این موضوعند که چگونه با تجهیزات اندک، توانسته اند از این آب راه عبور کرده و به موانع عراقی ها دست یابند»
منابع:
 حسین اردستانی، تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق،(تنبیه متجاوز)، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ج2، صص169-183.
حسین اردستانی، «توصیف تحلیل عملیات والفجر8»، فصلنامه بررسی های نظامی، س4،ش19، زمستان 1373، ص 176.
محمود درودیان، از خرمشهر تا فاو، تهران، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، 1367، ص 214.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 22:39  توسط حسين | 
تازه جنگ شروع شده بود .ما نمی دانستیم گرا چیست و اصلا چرا باید گرا گرفت و دیدبان چه وظیفه ای دارد .
 بنابر این ما را به درجه دیده بانی مفتخر کرده بودند و از ما می خواستند برویم و گرا بگیریم. ما به میان نیروهای دشمن می رفتیم و محل های استقرار آنها را شناسایی می کردیم و اطلاع می دادیم .اما چون با شیوه های علمی محاسبه و دیدبانی آشنا نبودیم ، کار خوب پیش نمی رفت .یک بار از زبان یکی شنیدم که می گفت یکی از راه های گرا گرفتن ، استفاده از گلوله های فسفری است و دود ناشی از آن گلوله ها باعث گرا گرفتن صحیح می شود .فکر کردم به هر ترتیبی شده در مناطق دشمن دود بلند کنم و به شیوه سرخ پوستی به آن علامت بدهم .تا مدتی به این شیوه کار خوب پیش می رفت تا اینکه با مشکل روشن شدن در بعضی مواقع رو به رو شدیم .با خود گفتم بهتر است کار خود را در ساعات اولیه صبح که آفتاب در حال با لا آمدن است و نگهبانان عراقی غرق خواب هستند ، انجام دهیم .
به این ترتیب برای گرا دادن ؛ ماشینی را انتخاب کردم و مخزن بنزین آن را آتش می زدم ؛ با انفجار باک ؛ هم ماشین منفجر می شد و هم توانستیم با استفاده از شعله آتش توپخانه را هدایت کنیم .
منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-
+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 11:33  توسط حسين | 

مناطق جنگی اگر چه همواره با نوعی هیجان و دلهره همراه بود ولی ابتکار بسیجیان این بود که با بهره مندی از طنز های کلامی ، محیط آنجا را برای هر کسی لذتبخش می کردند و روحیه ها را بالا نگه می داشتند. آنچه می خوانید گزیده ای است از برخی اتفاقات ،رویدادها ، و گفتارهای طنز در دوران دفاع مقدس...
سنگر بگیر ،سنگک همیشه خدا در راه تدارکات بود، یا می رفت چیزی بگیره یا چیزی گرفته بود ، داشت می آورد. بچه های گروه هم که او را این همه راغب اموری از این قبیل می دیدند ، ریش و قیچی را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود که ببیند تدارکات چی وچقدر می دهد، تا مثل برق وباد خودش را برساند آنجا. بعد هم که سهمیه را می گرفت، تا برساند به چادر، دندان گیرهایش جای سالم در بدنش نداشتند، قیمه و قرمه می کرد توی راه. یک روز عصر بود که داشتیم از بنه تدارکات می آمدیم که بعثی ها شروع کردند به ریختن آتش یومیه شان رو سر ما. من سریع خودم را انداختم روی زمین و بعد به هر جان کندنی بود رفتم توی چاله خمپاره ای که آن طرف بود.  حالا هی داد می زدم : "حاجی سنگر بگیر، حاجی سنگر بگیر." و حاجی راست ایستاده و دست چپش را پشت گوشش که قدری هم سنگین بود گرفته بود که :" چی؟ سنگک."  و من دوباره داد زدم سنگک چیه حاجی؟ سنگر،سنگربگیر. الان این بی پدر و مادر..." سوت خمپاره حرفم را قطع کرد، سرم را دزدیدم وبعد دیدم هنوز می گوید:"سنگک." مرده بودم از خنده. حاجی همیشه این طور بود . از همه کلمات و جملات فقط خوردنیهایش را می فهمید.


مواظب باش نخندی
گاهی پیش می آمد که دو نفر در حضور بچه ها باهم  بلند صحبت می کردند و کارشان به اصطلاح به" یکی به دو" می کشید. معلوم بود سوء تفاهمی شده. بچه ها به جای اینکه بنشینند و تماشا کنند یا حتی دو طرف را تحریک کنند هر کدام سعی می کردند به نحوی قضیه را فیصله بدهند، مثلاً می گفتند :" مواظب باش نخندی." به هین ترتیب می گفتند تا جایی که خود آنها هم به خودشان و به کار خودشان می خندیدند و شرمنده و متنبه به کنجی می نشستند.


یا بخور یا گریه کن
دعای کمیل از بلند گو پخش می شد ، در گوشه و کنار هر کس برای خودش مناجات می کرد. آن شب میرزایی و جعفری بالای تپه نگهبان بودند. میرزایی حدود دو کیلو انار با خودش آورده بود بالای تپه موقع پست بخورد. وقتی هنگام دعا عبارت خوانی می کردند آنها را فشرده می کرد و بعد از ذکر میبت و گریه ، آنها را یکی یکی همانطور که سرش پایین بود می مکید!کاری که گمان نمی کنم تا به  حال کسی کرده باشد. به او می گفتم بابا یا بخور یا گریه کن هر دو که با هم نمی شود . ولی او نشان می داد که می شود!


وضومی گیری یا من را غسل می دهی
 از جمله بچه هایی بود که وقتی وضومی گرفت از شست پا تا فرق سرش را خیس آب می کرد. ای کاش فقط خودش را خیس می کرد، تا چهار نفر این طرف و آن طرف خودش را هم بی نصیب نمی گذاشت. صدای شالاپ شلوپ دست و رو شستنش را هم که دیگر نگو و نپرس. برای بچه های قدیمی این عادی شده بود ولی بچه هایی که سر زبان دارتر، وسواسی تر و ناآشنا بودند، می گفتند:" وضو می گیری یا ما را غسل می دهی؟"    


وقت کردی نفس بکش

تند تند غذا می خورد. جویده و نجویده لقمه اول را که می گذاشت سر دهانش لقمه دوم در دستش بود. پشمک را به این سرعت نمی خوردند که او غذا می خورد. با هم رفیق بودیم، گفتیم:" اگر وقت کردی یک نفس بکش، هواگیری کن دوباره شیرجه برو تا ما مطمئن بشویم که زنده ای و خفه نشده ای." سری تکان داد و به بغل دستی اش اشاره کرد:" چه می گوید؟" اوهم با دست زد روی شانه اش که کارت را بکن، چیز مهمی نیست، بیخودی دلش شور می زند.

نیروی غیبی

یکی از رزمنده های تازه وارد از بچه های قدیمی پرسید:" این قضیه امداد های غیبی چیه؟با هر کس حرف می زنیم راجع به امدادهای غیبی می گوید. مدتهاست می خواستم این مسئله را بپرسم" رزمده قدیمی گفت:" تا آنجا که من می دونم شبها کامیون نیرو می آورند و صبح غیبشان می زند ، جوان با تعجب گفت:" یعنی اینکه همه شهید و مجروح و اسیر می شوند." رزمنده پاسخ داد :" ای یک همچین چیزی."

 مداحی با اعمال شاقه

بعضی از مداح ها خیلی به صدای خودشان علاقه داشتند و وقتی شروع میکردند به دم گرفتن دیگر ول کن نبودند. بچه ها هم که آماده شوخی و سربه سر گذاشتن بودند ،گاهی چراغ قوه شان را برمی داشتند و آن وقت می دیدی مداح زبان گرفته، با مشت به جان اطرافیانش افتاده و دنبال چراغ قوه اش می گردد. یا اینکه مفاتیح را از جلویش برداشته ،به جای آن قرآن یا نهج البلاغه می گذاشتند . بنده خدا در پرتو نور ضعیف چراغ قوه چقدر این صفحه آن صفحه می کرد تا بفهمد که بله کتاب روبرویش اصلا، مفاتیح نیست یا اینکه سیم بلند گو را قطع می کردند تا او ادب شود و اینقدر به حاشیه نپردازد.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 17:11  توسط حسين | 
     
دو جعبه بزرگ مهمات خمپاره شصت برای ما آوردند . پس از برسی گلوله ها متوجه شدیم گلوله های معیوبی هستند که از خطوط مختلف در زمان طولانی جمع آوری و حالا به اشتباه به اینجا منتقل شده است .به هر حال گلوله بود و نمی شد از آن گذشت .هر کدام از گلوله ها را به طریق خاصی تعمیر وبه دشمن هدیه کردیم .
بعضی یک یا چند پره شان شکسته بود ، پره مقابل را هم می شکستیم تا درست هدایت شود و تعادل آن به هم نخورد .
بعضی دیگر ماسوره نداشتند ، تعدادی ماسوره بر می داشتیم که از نوع آن گلوله نبود .آنها را با چسب دور موشک آرپی جی .به سر گلوله می چسباندیم و شلیک می کردیم .
بعضی دیگر چاشنی نداشتند ، دور فشنگ گازی ژ- سه نوار می بستیم تا داخل ته گلوله قرار گیرد و محکم شود و بعد از آن استفاده می کردیم .
بعضی دیگر نه پره داشت و نه چاشنی .خرج پرواز بعضی از گلوله های آرپی جی .را که به سرشان ترکش خورده و نمی شد از آنها استفاده کرد ، باز می کردیم و گلوله خمپاره بدون پره و چاشنی را با سیم تلفن به خرج آرپی جی می بستیم و. با آرپی جی .به سوی دشمن می فرستادیم .
منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-
+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 17:10  توسط حسين | 
     
 
سر گرد عراقی حسین عبد اله فرمانده گردان کماندویی لشگر 30 پیاده سپاه سوم ارتش عراق در کتاب خاطرات خود " نبرد سخت " چنین نوشته است :
تاریخ 15/ 1/ 1986 ، روز حمله و غافلگیری دشمن بود .روحیه گردان عالی بود و افراد سر حال بودند .البته که از قبل احساس خطر کرده بودند ، به مرخصی گریخته بودند .
گردان را سازماندهی کردیم ، وظایف گروه که مشخص شد و توجیهات لازم را انجام دادیم تا فرماندهان دسته به وظایف خود کاملا آشنا شوند .
ساعت 5 صبح روز 15/ 1/ 1986 ،پیشروی را آغاز کردیم .نبردهای اطلاعانی گزارش های خوشحال کننده ای حاکی از عقب نشینی ایرانی ها از پایگاه های مورد نظر دادند .
قایق های ما به نقطه مورد نظر در هوررسیدند .توپ خانه ما نیز زیر آتش سنگین خود را بر سر مواضع ایرانی ها گشود .قایق های حامل سلاح های سنگین ، به فرماندهی سروان احمد البهادلی از سمت چپ پیشروی کردند و با این باور که ایرانی هااز مواضع خود عقب نشسته اند ، با سرعت به سوی پایگاه های خالی ایرانی ها تاختند !قایق های حامل نفرات نیز به سمت پایگاه های ایرانی رفتند و در نزدیکی پایگاه ها متوقف شدند .
خودم را فرمانده موفقی می دیدم ؛ اما خوشحالی من دوام زیادی نداشت .ناگاه متوجه شدیم که قایق های ایرانی در پشت سر و سمت چپ و راست ما موضع گرفته اند .یکه خوردم و از اینکه ایرانی ها با هوشیاری و آگاهی و شهادمت و شجاعت ، نقشه ای دقیق اجرا کرده و توانسته بودند استخبارات و نیروهای اطلاعاتی ما را بفریبند ، به خود لرزیدم و فرمانده لشگر و یارانش را مورد لعن و نفرین قرار دادم که چنین ما را در دام مرگ انداخته بودند و راه گریزی نداشتم .
فرمانده لشگر با ما تماس گرفت و اوضاع و موقعیت ما را جویا شد !گفتم :قربان از تمام جهات در محاصره ایم و راه گریزی نداریم .
فریاد ها و سر صدا و جیغ داد افراد با صدای مهیب انفجار ها و گلوله های مرگ بار در هم شده و اوضاع نابود کننده ای در هور برایمان ترسیم کرده بود و ما را به سوی سر نوشت شوم و مرگ باری می کشاند .
گلوله های اسلحه رزمندگان ایرانی ، سربازان ما را که حالا هیچ روحیه ای نداشتند ، درو می کرد و افراد فقط در اندیشه یافتن راه فرار و گریز از معرکه بودند .
قایق های ما به اتش کشیده شد و نیروهای کمکی نیز نتوانستند حلقه محاصره را بکشنند .گویی تمام راه ها بر روی ما بسته شده و هلاکت ما نزدیک بود .بعضی از افراد برای رهایی از مهلکه خود به میان نیزارهای انبوه رفتند ، در حالی که بی سیم چی و سرباز امر بر مخصوص همراهم بودند ، از ترس اینکه در آینده اسرارم را فاش کنند ، هر دو شان را کشتم و جنازه های آنها را به آب انداختم !
به صحنه درگیری نگاه کردم .ایرانی ها با قدرت تمام کارها را یکسره کرده بودند .قایق ها در آتش می سوخت و اجساد رفقایم آبگیر را پوشانده بود و دود سیاه رنگی هم به هوا بر می خواست .
صحنه تاسف باری به نظر می رسید .تمام افسران و گروهی از سایر افراد گردان کشته شده بودند .عملیات غافلگیری ایرانی ها با دقت تمام اجرا شده بود و اینک پس  از انجام ماموریت خویش ، به مواضع خودشان باز می گشتند .پس از رفتن آنان واحد های تخلیه مجروحان و کشته ها به حمل اجساد اقدام کردند .من در گوشه ای پنهان از دید آنها با سر نیزه تیزی پایم را مجروح کردم ، چنان که خون آن به شدت فوران می کرد .فریاد زدم ... برادران ، به دادم برسید ... من مجروحم و تمام لباسهایم را از آن زخم ، خونی کردم !حتی موهایم را هم آغشته کردم .
منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 21:41  توسط حسين | 

وَ أَنکِحُواْ الْأَیَامَى‏ مِنکمُ‏ْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکمُ‏ْ وَ إِمَائکُمْ  إِن یَکُونُواْ فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ  وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ(32)

کسانى که تنها و تک مانده‏اند              ندارند زوجى و درمانده‏اند

و البته باید مردان بى‏زن و زنان بى‏شوهر و کنیزان و بندگان شایسته خود را به نکاح یکدیگر درآورید، اگر آن مردان و زنان فقیرند خدا به لطف و فضل خود آنان را بى‏نیاز و مستغنى خواهد فرمود و خدا رحمتش وسیع و نامتناهى و (به احوال بندگان) آگاه است.

یکی از آیات قرآنه از کتب بیگانه نیست ،

البته مجردان و عزاب گرامی این آیه خطاب به در و مادرتان است نه شما

البته طوری نیست به ما که نمی رسه انشا الله برای بچه هاتون سعی کنید این آیه را عملی کنید، سنگ اندازی جلوی پاشون نکنید ، رسم ورسومات بی خودی را بریزید دور

ببینید آینه های ازدواج های آسان تو کتاب ها نیست پدر و مادرتون اکثرا تو سن های پایین و راحت ازداج کردن اما موندم این دهه چه به سر خودمون آوردیم که برای یه جوون حرام خدا را مثل آب خوردن کریم و حلال خدا را مث بلند کردن یه کوه.

مراسمات تجملی ، هدیه های متعدد، توقعات بالا،

کجای کاریم ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 21:36  توسط حسين |