![]() |
![]() |
|
| نوشته هاي عمومي |
|
این کربلای یک است
و کربلای تازه ما از فردا شروع میشود و خاکریز همان حیاط باغ سفارت است جنگ جنوب را همین سفارت به راه انداخت و چندی پیش آن همه درخت را دار زدند شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت شهید تهرانی مقدم در صف مقدم این جنگ است یا کافی المهمات مهمات کم داریم تنها امن یجیب بخوان و نترس زیارت عاشورا بخوان و با او باش و فکر نکن به بدمستها که قی میکنند هر شب در صفحههای فیس بوک یا کافی المهمات این کربلای چندم ما بود؟ و کربلای دیگر ما دیروز بود در اجتماع فتنهگران در اینترنت بنا نیست کربلا تمام شود که در حیاط سفارت هر روز تعزیهست دوربینها و جاسوسها دیروز آمدند آنها هر روز با هیأتی تازه از راه میرسند. گاهی از مغازهای فرش فروشی در روبروی سفارت انگار تمام نمیشود این بازی تو فکر میکنی اگر سفارت نروج بسته شود پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟ و خرس قطبی شکار کنیم اگر سفارت ایطالیا بسته شود پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟ و برج کج نگاه کنیم اگر سفارت فرانسه بسته شود پس ما برای تعطیلات آخر هفته در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/10/04ساعت 19:34 توسط حسين |
|
|
در عملیات محدود قدس 4 که در تاریخ 2/ 5/ 1364 در منطقه هور الهویزه انجام گرفت ،
دشمن پس از سقوط پاسگاهایش و تامین اهداف عملیات توسط ایرانی ها ، به اجرای شدید آتش توپخانه مبادرت ورزید و تردد در منطقه عملیاتی را با اشکال مواجه نمود .در این میان یکی از فرمانده هان عملیاتی فکری ابتکاری به ذهنش خطور کرد و تصمیم گرفت که با استفاده از اسرای عراقی دشمن را فریفته و به یکی از این دو هدف دست یابد ؛ یا نیروهای دشمن را نابود کند ، یا اینکه آتش شدید توپ خانه دشمن را قطع نماید . این فکر را توسط مترجم با تنی چند از اسرای عراقی در میان گذاشت .لحظاتی بعد تعدادی از اسرا به تقاضای همکاری پاسخ مثبت داده و به پای بیسیم منتقل شدند و هر کدام جداگانه به وسیله بی سیم با فرماندهی خود در عقبه دشمن تماس گرفته و وانمود نمودند که هنوز در مواضع خود مستقر هستند و به کمک احتیاج دارند و تقاضای اعزام قوای کمکی نمودند .همچنین در خواست دیگر آنها از فرمانده شان ، قطع آتش توپخانه بود چون در تماس هایشان گفته بودند که آتش توپ خانه بر سر آنها می ریزد .فرماندهی دشمن که بر روی منطقه عملیاتی تسلطی نداشت ، حاضر به ریسک نشد و اعزام نیروی کمکی را نپذیرفت ، اما با تقاضای قطع آتش توپ خانه موافقت نمود .پس از لحظاتی ، آتش شدید توپخانه عراق به طور کلی قطع شد و در این فاصله ترددهای لازم و موثر نیروهای خودی انجام گرفت .و ابتکار مزبور به ثمر نشست . منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/10/04ساعت 19:33 توسط حسين |
|
|
به گزارش خبرنگار و بلاگستان مشرق، نويسنده وبلاگ هندوانه سرباز در مطلبي درباره شهيد شاهرخ ضرغام نوشت:
اپیزوت اول: کاباره
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود ،نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟ اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!
اپيزود دوم : انقلاب
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود . البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد. ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم اپيزود سوم : جنگ دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟ خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا. ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....
اپيزود آخر نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم . آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟ بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم. کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/09/30ساعت 11:45 توسط حسين |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/09/29ساعت 22:46 توسط حسين |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/09/29ساعت 22:39 توسط حسين |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/09/26ساعت 11:33 توسط حسين |
|
|
مناطق جنگی اگر چه همواره با نوعی هیجان و دلهره همراه بود ولی ابتکار بسیجیان این بود که با بهره مندی از طنز های کلامی ، محیط آنجا را برای هر کسی لذتبخش می کردند و روحیه ها را بالا نگه می داشتند. آنچه می خوانید گزیده ای است از برخی اتفاقات ،رویدادها ، و گفتارهای طنز در دوران دفاع مقدس...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/09/25ساعت 17:11 توسط حسين |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/09/25ساعت 17:10 توسط حسين |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/09/22ساعت 21:41 توسط حسين |
|
|
وَ أَنکِحُواْ الْأَیَامَى مِنکمُْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکمُْ وَ إِمَائکُمْ إِن یَکُونُواْ فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ(32) کسانى که تنها و تک ماندهاند ندارند زوجى و درماندهاند و البته باید مردان بىزن و زنان بىشوهر و کنیزان و بندگان شایسته خود را به نکاح یکدیگر درآورید، اگر آن مردان و زنان فقیرند خدا به لطف و فضل خود آنان را بىنیاز و مستغنى خواهد فرمود و خدا رحمتش وسیع و نامتناهى و (به احوال بندگان) آگاه است. یکی از آیات قرآنه از کتب بیگانه نیست ، البته مجردان و عزاب گرامی این آیه خطاب به در و مادرتان است نه شما البته طوری نیست به ما که نمی رسه انشا الله برای بچه هاتون سعی کنید این آیه را عملی کنید، سنگ اندازی جلوی پاشون نکنید ، رسم ورسومات بی خودی را بریزید دور ببینید آینه های ازدواج های آسان تو کتاب ها نیست پدر و مادرتون اکثرا تو سن های پایین و راحت ازداج کردن اما موندم این دهه چه به سر خودمون آوردیم که برای یه جوون حرام خدا را مثل آب خوردن کریم و حلال خدا را مث بلند کردن یه کوه. مراسمات تجملی ، هدیه های متعدد، توقعات بالا، کجای کاریم ما |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/09/22ساعت 21:36 توسط حسين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 |
| پیوندها |
|
دفتر مقم معظم رهبري خبر گزاري مشرق خبر گزاري رجا خبر گزاري فارس مبارز كليپ خبرگزاری ایران وجهان |
|
RSS
|